X
تبلیغات
❤ღஜ دیگه آروم نمی گیرم❤ღஜ
 

نه تظاهره نه دروغ ... دیگه دوستت ندارم منو ببخش !

این وبلاگ تا وقتی بود که من عاشقت بودم ... نمی دونم حکمت خدا چیه ...

تا من ازت سرد شدم تو منو ول نمی کنی !

شاید اگه یه سال پیش بود از این قضیه خوشحال میشدم اما الان ...

متاسفم ...! متاسفم واسه عشقی که دیگه نیست !

الان نمی ری چون به من عادت کردی و چون نمی خوای باور کنی

من دیگه اون آدم قبل نیستم ... دوست نداشتم اینجوری شه ...

خودمم نمی دونم چی شد و از کِی دیگه نبودنت اذیتم نمی کنه!

اما شد ... چیزی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم شده !

نه تو می تونی حس منو عوض کنی نه هیچکس دیگه ...

این یه حسه دستِ من نیست ... بهم نگو سنگدلی چون

اگه سنگدل بودم میموندم و الکی تظاهر می کردم که عاشقتم...

بیا و باور کن که دیگه حسم مثل قبل نیست ...

نمیخوام بشنوم حالت بده ... میخوام انقدر خوش باشی که

شاید من یه روز حسرت بخورم که چرا باهات نموندم !!!!

پس خووووب باش ... به همه ثابت کن که دیگه آدم قبل نمی شی...

من واسه همه روزایی که  دلمو شیکستی و اشکمو دروردی میبخشمت

همه اذیت شدنامو فراموش می کنم ...

بدی هایی که تو بهم کردیو من بهت نکردم پس نرو پشت سرم

بگو سنگدل بووود ... نگو بد بووود...چون تا وقتی که بودم بد نبودم باهات!

برو ... نزار یه عادت زندگیتو خراب کنه !

این پست آخر من تو این وبلاگ بود ...

واسه همیشه بسته میشه این پرونده !

خداحافظ ...

+ نوشته شده توسط ستاره در جمعه بیست و دوم آذر 1392 و ساعت 16:39 |
وقتی بعد 5 سال سختی و عذاب کشیدن و فرصت دادن می بینی نه ! 

این آدم درست بشو نیس ... خسته می شی به خدا ! دیگه نمی کشی ...

به خودت می گی تا کی من خوبی کنم و اون بدی !!!؟ 

پس بزار منم قید احساسمو بزنم !!! چرا همیشه من باید از خودم بگذرم ؟

چرا من همیشه باید عذاب بکشم ؟؟؟؟تاوان خوب بودن با آدمی مثل تو

خیلی سنگینه !!! خیــــــلی !

پس به من نگو عوض می شم نگو جبران می کنم ! این حرفات واسه

منی که هزار بار بهت فرصت دادم تکراریه !!!! به خدا تکراریه ...

من منکر این نمی شم که نگرانت می شم حتی بهت فکر میکنم و 

دلم می خواد همیشه حالت خوب باشه ...

اما نمی خوام دیگه باهات باشم و این تقصبر خودته !! 

پس از من نپرس چرا !؟ من بهت گفته بودم نزار صبرم تموم شه ...

گفته بودم انقدر ازیتم نکن که یه روز قید همه چیو بزنم ...

الانم از من توقع نداشته باش بمونم و حرفای عاشقانتو باور کنم ...

باور نمی کنم حتی اگه تو راست بگی ...

من قید احساسمو زدم ... قید تورو زدم ...! :|

اگه تا الان مونده بودم واسه احساسم بود ...

که اونم الان از بین رفته ... دیگه مثل اولش نیس ...

پس درکــــــــــــــــــم کن و بروووووووو ...

ما دیگه نمی تونیم مال هم باشیم...

همین وبلاگو زیرو رو کن می فهمی چقدر اذیتم کردی ...

چه روزایی نشستم اینجا واست نوشتم و تو نخوندی ...

باور کن دیگه نمی تونم ... حالا که فهمیدی اشتباه کردی

خوش حالم چون با نفر بعدی اینکارارو نمی کنی...

نزار یکی دیگه مثل من شه ...

برو با یکی و صادقانه باهاش همه چیو شروع کن ...

برو که من دیگه نیستم ! :|


+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه هشتم مرداد 1392 و ساعت 17:4 |
 

خدا یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکـــرتــــــــــ !!!!

من عاشقتم... من دیوونتم ... روانیتم !

خدایا مرسی که حالش بهتره !

خدایا دیگه خوب ِ خوب شه ...

حتی اگه بعد بهتر شدن حالش منو نخواد ... !

مهم اینه که بدون ِ من حالش خوبه !

اشکال نداره ... اون اگه منو بخواد می فهمه که تو این مدت

من فقط کنارش بودم ... اگه ام نخواد دیگه مهم نیست ...

آدم که نمی فهمه همون بهتر که بره ...

اما اگه همه اینارو فهمید و موند ...

همیشه واسش بهترین چیزارو می خوام خدااااااا !

حاضرم از خودم بگذرم به خاطرش هر کاری کنم ...

اما اگه باز بخواد کاری کنه و راه و خطا بره .... اینبار

حتی شنیدن صدامم تو خواب باید ببینه  !!!

خدایا کمکمون کن ... هم به من هم به اون که به خودش بیاد و

دیگه کارای بد ِ قبلشو انجام نده ...!

 

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 و ساعت 10:14 |
 

دلم تنگ شده ... !

شد ۱ ماه و ۱۴ روز ...

نمی تونم ببخشمت ! نه دیگه نمی تونم ...

ولی دلم تنگ شده ...

واسه اون آدمی که بودی دلم تنگ شده ...

واسه خوبیات ... واسه اون زمانی که خودت بودی

نه یه آدم دروغگوی خیانتکار که غرق شده تو دنیای

پوچی که ساخته ... سیگار کشیدن و هزار تا

کوفت و زهرمار دیگه که تورو عوض کرد ...

یا بهتره بگم عوضی کرد ...!!!!

دیگه هیچ را برگشتی نیست ...

نمی بخشمت چون هزار بار بخشیدم و این شد !

پس برو ... خودت مگه نگفتی برم با یکی دیگه؟

مگه تو چشای منی که ادعات میشد عاشقمی

زل نزدی بعد ۴ سال گفتی این همه پسر ؟؟؟!

برو با یکی دیگه ؟؟  هه ...

حالا همونطور که خواستی شده ... من دیگه نیستم !

برو دنبال همون دخترایی که یه روز عاشق رنگ موهاشونی ،

یه روز عاشق هیکلشون و ...

دیگه مگه راهیم مونده واسه بخشیدنت !؟

نه من نرفتم با یکی دیگه چون مثل تو دلم دروازه نیست ...

تنهاییم با ارزش تره ...

دیگه نه تورو نه دروغاتو باور ندارم ...

دیگه جات تو زندگیم نیست ...

اینجوری شاید بفهمی دل شیکوندن هنر نیست ...

شاید به خودت بیای و دست از کارایی که الان واست

افتخاره برداری ...

سپردمت دست خدایی که اون بالاس

و می دونه با همه کارات و بدیات چقدر برام عزیزی !

 

+ نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه هفتم اسفند 1391 و ساعت 0:57 |
 

چه زود می گذره همه چی ...

نوشته هامو الان خوندم خیلی دلم گرفت ...

دوستی من و تو پر از اتفاقای بد و خوب بوده و هست ...

هزار بار خواستیم جدا شیم اما نشده ... نتونستیم !

فقط یه چیزو بدون ...

تو تا آخرش با من باشی من حتی با خودمم قطع رابطه می کنم !

این روزا خیلی سخته ... خسته شدم از حرفای بقیه...

که همش بهم می گن تو بدی ... لیاقت نداری ...

من خرم که باهاتم ... به خدا سخته شندن این حرفا ...

همه ترسم از اینه باز بفهمم بهم خیانت کردی ...

اون وقت می دونی چی می شه ؟؟؟

دنیایی که باهات ساخته بودم و حرفای بقیه خراب می شه رو سرم !

نمی دونم من و تو تا کی با همیم ...

اما کاش بفهمی تا وقتی با یه نفری که عاشقته بهش وفا دار باشی ...

همین !

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه شانزدهم دی 1391 و ساعت 0:20 |
 

ببین ...! آره با تو ام....! خود خودت...! :|
هر کاری خواستی کردی... اما الان دلم می خواد بفهمی که
دیگه دوس ندارم به روزای با تو بودن برگردم...
من احتیاجی به یه آدم عوضی ندارم..!
حتی اگه عوض شده باشی ، خوب شده باشی...
این منم که دیگه باور نمی کنم...!
الان خیلی وقته به با تو بودن فکر نمی کنم...
به این فکر می کنم که نیستی چقدر خوبه...
اولش یه درد داشتم اونم دوری از تو بود و کور شده بودم و کارای
بدتو فراموش کرده بودم..نمی دونم چه مرگم بود..! شاید داشتم
خودمو گول می زدم و به خودم تلقین می کردم که منم مقصر بودم...
که تو آدم خوبی هستی....اما همش توهمات خودم بود که از دوست
داشتن زیاد اومده بوووود تو مخم و داشت بدتر نابودم می کرد...!!!!
اما الان بعد گذشتن همه این روزا...
انقدر دورو ورم آدمه خوب و با لیاقته...انقدر دوستام دورو ورمن...
که دیگه وقت فکر کردن بهت رو ندارم..!!!!
فقط شبا... وقتی تنهام...واسه یه لحظه دل تنگت می شم..
اما بعدش که به دروغات و کارات فکر می کنم خدارو شکر می کنم که
دیگه تو زندگیم نیستی و راحت می خوابم...!! :|

با امروز شد ۲۹ روز... همش ارزوم این بود که حالت خوب باشه ..

اما بعدش کار خدا بود که فهمیدم حالت خوبه..

الانم خوش حالم هم واسه تو هم بیشتر واسه خودم...

من بدون تو حالم خوبه..از خدا می خوام توام خوب باشی..

بقیش دیگه مهم نیست !!! :| چون دیگه بهت فکر نمی کنم...

خوش باش عزیزم...:|

 

+ نوشته شده توسط ستاره در جمعه بیست و ششم خرداد 1391 و ساعت 0:2 |
 

من اینجا دارم واسه کسی می نویسم که میدونم شاید هیچ وقت نیاد اینجا...

نمیاد تا نبینه...از پریشب که گفتی همه چیو به مامانت گفتی تو شوکم..

باورم نمی شه ای کارو کرده باشی..!!! آخه واسه چی؟؟

واقعا نمی دونم کیه که با دست خودش بره خودشو بدبخت کنه؟

اونم دوستی منو تو که دیگه تموم شده بود...پس دلیلی واسه گفتن

وجود نداشت...لــــــــــــعنت بهت !!! ازت بدم میاد که انقدر خری...

انقدر نفهمی که این همه عشق من به خودتو ندیدی و حاضر شدی به جای

اینکه با هم همه چیو عوض کنیم جفتمونو بد بخت کنی...

هه...! من خیلی خرم خودم می دونم خیلی سادم...

اگه نبودم هنوزم مثل احمقا شبا تو دریای اشک نمی خوابیدم..

شب با گریه نمی خوابیدمو صبح با گریه چشامو باز نمی کردم..

کاش می دونستی چقدر دلتنگتم...

چقدر نگرانتم...نمی دونم الان داری چیکار می کنی...؟

یعنی الان که دیگه میس کال منو رو گوشیت نمی بینی حالت بهتره!؟

دیگه غصه نمی خوری عشقم..؟ الان آرومــــــــی؟؟؟؟

واست دعا می کنم ...همش از خدا می خوام حالت بهتر شه..

یه لحظه که یاد کارات و خیانتات میفتم میگم حقته...!! اما بعدش...

دلم نمیاد که حالت داغون باشه...میگم اشکال نداره..

بزار خوب باشه من نباشم اما خوب باشه...

همین واسم کافیه..!!! هنوزم احمقم..!!!!!!!!!!!!!

من واسه تو دعا میکنم...

توام اگه اومدی اینجا اینارو خوندی واسه من دعا کن...

می ترسم...میترسم که عشقت از قلبم بیرون نره...!

می ترسم از اینکه نتونم فراموشت کنم...

که هر کی میاد تو زندگیمو با تو مقایسه کنم..!

می ترسم از اینکه با همه بدیات و بد اخلاق بودنت باز دلم تورو بخواد و

خوبیای یکی دیگرو نبینم...! دعا کن دوریت عاشق ترم نکنه..!!

دیوونه ترم نکنه...!! بعد تو کسی به عنوان دوست نمیاد تو زندگیم..!

برام مهم نیست باور کنی یا نه...مهم منم که می دونم نمی تونم دیگه!

نه...دیگه واقعا کشش ندارم....اجازه نمی دم دیگه کسی با زندگیم بازی کنه...

احساسم دیگه یخ بست.....

قول دادم برم دنبال زندگیم..هیچ وقت نفهمیدی که زندگی من تویی..

من میرم اما قول نمی دم که عاشقت نباشم...

که چشام دنیالت نباشه..! که از شنیدن اسمت داغ  نشم...

که با دیدن عکسات و فیلمات دیوونه نشم...

قول نمی دم که مثل قبل باشم...باشه من زندگی میکنم...

بچه بازیم در نمیارم اما...تا حالا دیدی یه جسم بی روح زندگی کنه؟؟

منم میشم همون جسمه...

که زندگی میکنه که فقط تموم شه...تا بگذره...

آخه مگه میشه تو چشمای کسه دیگه نگاه کنمو همه حسای خوب دنیا

یه دفعه توم جمع شه..!؟ نه می دونم تا وقتی زندم واسه کسی اندازه تو

مهروبون و عاشق نیستم...

حالا که تموم شد اما...جدایی حق من نبود خدایی...

منی که در مقابل تو روانی بودم و هر کاری واست می کردم...

یه ساله با هم مشکل داشتیم اما با همه مشکلامون و بد احلافیت

نخواستم ازت جدا شم...چون تورو واسه خودت می خواستم...

چون انقدر به عشقم مطمئن بودم که می دونستم می تونم تحمل کنم...

همه کاراتو دیدم..خیانتاتو دیدم و باز مثل احمقا باهات موندم...

شاید اشتباه از من بود..زیادی عاشقت بودم که کور شده بودم...

نمی دیدم...! دیگه بسه...مردم بسکه از صبح تا شب نشستم به کارات

و رفتارات و حرفات از همون روز اول تا همین دیروز فکر کردم...

خسته شدم ....دارم دیوونه میشم..یه هیچ نتیجه ای نمیرسم...

نه می تونم عشقت رو باور کنم نه خیانتاتو نه پشیمون شدن یهوییتو نه

یهو دیوونه شدنتو که همه چیو خراب کردی...

من هیچی نمی دونم....

فقط یه چیزیو می دونم...

که با همه این اتفاقا...هنوزم دوستت دارم...!

 

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 و ساعت 19:21 |
 

۱۳ به در واسه مننحس بود ولی تو با دوستات شاد بودی..

خوش بودی...من به درک..

به درک که گریه کردم ولی تو گوشیو روم قطع کردی...

این چه حسیه که از بین نمیره...

چه حسیه که اون نمی تونه درکش کنه؟؟؟

آره راست میگی شاید من مریض شدم..

اگه بدونی وقتی نبودی وقتی تنهام گذاشتی چه بلایی سرم اومد

شاید بهم حق بدیو بفهمی دردمو....

لعنت به من که می خواستم لج تورودرارم اما با زندگی خودم بازی کردم...

خدایا نمی تونم عشقشو از قلبم بیرون کنم...

به خودت قسم نمی تونم...

من دیوونش شدم...

خدا..

+ نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 0:37 |
 

بعضی وقتا دیگه حتی ارزشش دوست داشتنم از بین میره...

بعضی وقتا آدما یه کاری می کنن که دیگه نتونی دوسشون داشته باشی...

اما...اما دلت عجیب واسه دوست داشتنشون تنگ می شه..! :|

دلت واسه همه اون روزایی که گذشت تنگ می شه...

حتی..حتی بعضی وقتا دلت واسه حماقتاییم که کردی تنگ می شه...

خیلی تنگ..!

دلت واسه دروغاش...

خنده هاش..

حرف زدنش..

نگاهش که می دونی همیشه دروغ بود..!

دلت واسه تک تکشون تنگ میشه...

دلت واسه اون لحظه هایی که تو اوج ناراحتی و خوشحالی

بغلش می کردی تنگ می شه...

دلت واسه دلبریایی که میکردیو اون دیگه نیست ببینه تنگ میشه..

دلت واسه اینکه دست کنی تو موهاشو بریزیشون به هم تا اون

عصبانی شه تنگ میشه..!

دلت واسه همه روزایی که بوووووود ولی همش ..همش دروغ بود تنگ میشه...

لعنتـــــــــــــــ!!! تنگ میشه...عجیب تنگ میشه..!

دلت تنگ میشه واسه اون روزا...یه لحظه تو دلت میگی شاید هنوز امیدی هست...

اما....اما وقتی دوباره یادت میاد همه چیو میخوای سرتو بکوبی به دیوارو اون دلتو

خفش کنی تا دیگه غلط اضافه نکنه...

که بتمرگه سر جاش..که همه احساسشو چال کنه ...

اون موقعس که یه بغض گنده واسه عشقی که می تونست بمونه ولی

حالا یه جورایی تبدیل به نفرت شده تو گلوت بد جوری اذیتت میکنه...!

آروم به خودت میگی کاش هیچ وقت نمی فهمیدم..!!!

ولی..نــــــه...! کسی که تو دلش پر هوسه اول آخرش می رفت... پس...پس...

پس به درکـــــــ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :| :(

 

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 16:21 |
 

ای خدا جونم عاشقتمممممممم....

یه چیزیو از آدم می گیری ۱۰۰ تا چیز بهتر به آدم میدی...

چقدر خر بودم من که نفهمیدم حکمتت چیه..!

یکیو از آدم دور می کنی ولی در عوضش انقدر همه چیو عالی می کنی

انقدر خوش می گذره که حتی از اینکه یه ثانیه بخوای به گذشتت برگردی

متنفر می شی...!!!!

چقدر خوبه که کاری کردی که به یه سری چیزا برسم که شاید واسه

فهمیدنش خیلی زود بود اما باعث شد یه جورایی بزرگ شم..!

که همش برام بشه تجربه..!

می خوام داد بزنم تا به گوشش برسه که:

من دیگه به سلامتیت حتی آبم نمی خورم...چه برسه به حسرت..!!!!

آره !!! اینجوریاس...

شاید باورش نشه..اما الان که دارم از دور نگاش می کنم ازش یه جوریایی

متنفرم...! چندشم می شه از این عوض شدن بدش..!

دیگه حتی واسش متأسفم نمی شم..! خودش خواست...

الان نمی فهمه اما اون روزی که بفهمه با خودشو زندگیش چیکار کرده دیر نیست!

بی خیال... الان این مهمه که اون نیست و من تونستم با خودم کنار بیام..

که انقدر همه چی خوب و عالیه که از اون دوران متنفرم...

خدا جونم  دیونتمممممممممممم اصن !!

من خیلی خوبم..خودم باورم نمی شه...

کاش زودتر این روزا میومد...

کاش زودتر می فهمیدم کیو دوست داشتم...

ولی الان مهمه.. حال مهمه...نه گذشته...

مرســــــــــــــــــــــــــــــی خدا جونم...!

 

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 12:42 |


Powered By
BLOGFA.COM